![]() |
![]() |
|
| عشق=تنهایی |
|
وبلاگ قدیم دومان آپ شد بدو از دست ندیشا
اما نشد
می خواستم جرعه ای از آب گوارای حیات بنوشم اما چشمه امید
خشکیده بود .
خواستم دستم را به شاخه ای بگیرم اما آن شاخه خشکیده بود
شکست .
خواسنم عمیق تر نگاهش کنم اما اشک مقابل چشم هایم را گرفته
بود .
خواستم فریاد بزنم اما بغض راه گلویم را بسته بود .
خواستم بر خیزم اما تکیه گاهی برایم نبود .
خواستم از اتاق تاریک خود خارج شوم و بسوی نور خورشید که از
تک روزنه کوچک اتاق قضای اتاق را روشن و گرم کرده بود بروم
همین که چند قدمی برداشتم هوا ابری شد وخورشید پشت ابر ها
رفت و اتاق دوباره سرد و تاریک شد دومان همان جایی که بود
نشست چون چند قدم از این اتاق تاریک و سرد را در زمان روشنایی
طی کرده بود و هم اکنون در انتظار اینکه ابر های سیاه کنار بروند
و دباره اتاق روشن و گرم شود و دومان به سمت روزنه امید گام
بر دارد .
دریغ از فریاد رسی
دریغ از همنفسی
و فریاد از بی کسی
دومان: و حال من با ز مانده ام و ........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 19:27 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
رزا خانوم تينا خانوم آبجي رها مهر آوه خانوم صحرا خانوم پسر شاهین داش ابولی عزیز |
|
RSS
|